سکانس دوم:
چند هفته ای میشد که حالت سرماخوردگیم میومدو میرفت. دیشب بالاخره به طور کامل سرماخوردم.
امروز چند ساعتی قبل از رفتن حالم بدتر شد و بی حوصله شدم برای مهمونی رفتن. بهش گفتم که اصلا کاشکی میشد
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادیان
چقد روز قشنگی بود امروزو به دلم نشست!
قرار بود طرفای ۶ با سنا بریم کافه گپ بزنیم. ساعت ۴ و نیم بود که دلم خواست آماده شم. با اینکه میدونستم کلی مونده تا رفتن لباس پوشیدمو درست وقتی که کامل آماده شدم
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادیان
اومدم که باز سکانس بگم
سکانس اول:
پروازش نزدیکه و دنبال خونه بود. شب و روز نداشت تا که یه جای خوب پیدا کنه. در نهایت یه جا پیدا شد و قرار شد که بگیردش. وعده کردن که فلانی بره براش خونه رو ببینه. ولی
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادیان
دوستت دارم مهشید.
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادیان